مدتهای مدیدی بود سایه مدادی شکل کوچک او را میدید که تند و تند چرخ میخورد. حتی شبها هم صدای گامهای ممتد او را می شنید.
روزی مغرورانه نگاهی به خود انداخت. به عقربه کوچک رو کرد و گفت: ما هر دو از یک جا شروع کردیم و به یک جا خواهیم رسید اما این من هستم که برترم! هر گام که من بر می دارم، تو باید 60 گام بدوی تا به من برسی؛
عقربه کوچک قصه دار شد، بار غصه سنگین بود؛ نبض دویدنش به شماره افتاد و پس از آن دیگر صدای گامهای کوچکش شیشه سکوت شب را نشکست؛
. . . زمان و عقربه بزرگ هم، بر روی دیوار تا ابد خشکیدند . . .
وقتی شبها لحاف کنار زده دلم را رویم می کشی، از گوشه چشم نگاهت می کنم و ...
می دانم تو هم لبخندهای نازک مرا می بینی
و بعد آن، دلم را قلقلک می دهی

همان وقت است که خیال ها و آرزوها روی حیاط خلوت ذهنم قدم می زنند تا آنها را ببینی و بشماری!
همان وقت است که دفترچه قلبم را یواشکی برایت باز می کنم تا خط خطی های شیطان را از آن پاک کنی
آنجا، در قلبم که قدم میزنی، تا صبح عطر شوفه های سیب در ردّ پاهایت مرا به سفری پشت پرده های تو در توی خودم می برد و
تا صبح، در رویا در تصویر تو متولد می شوم...

... امشب
در سر هواي غار دارم
دلم غار مي خواهد و بارشي بي امان
دلم سجده مي خواهد و دو ركعت آسمان
دلم اشك مي خواهد زلال و نرم
دلم دست مي خواهد بر پشت لرزان، چه گرم
دلم عشق جوشنده مي خواهد
دلم شور
دلم طور
دلم نور مي خواهد.....
دلم ......
دلم بسم ربك ... دلم اقرا... مي خواهد امشب!
از آسمان تا زمین هزاران راه است برای آسمانیان که بارها و بارها در آنها از آسمان به زمین می آیند و می روند،
می آورند و می برند،
می دهند و می گیرند.......
هر ستاره جای پای فرشته ای است بر دامن سیاه شب. جای پاهاش را روی دامن شب ندیدی که چگونه می درخشد؟

او فراخوانده شده بود . . .

درب های آسمان وا شد و بدون بال و بدون بار رهسپار زمین گردید. سفیر باران او را به آب انداخت و غسل آدمیت داد. غوطه ور در آب، معلق بودن را تجربه می کرد. پرده ها بر او پیچیدند و او میان بهت آمیخته به شادی آنهایی به دنیا قدم نهاد که غریبه اما بسیار آشنا بودند. پاسخ گریه هایش غذا بود و خواب و شاید مرهم بر دردی که در او می چرخید.
روزگار می گذشت . . . و
او باز هم گریه می کرد . . .
اما گریه با پاسخهای نا معلوم. دیگر نه غذا می خواست و نه خواب. او رنگ می خواست و می خواست که بی خوابتر شود، مال می خواست و جاه.
دوباره ها مکرراً می گذشت و او همچنان . . .
تمام این دوباره ها را گریه می کرد . . .
گویی این همه سال نفهمید و نفهمیدند چه می خواهد تا او را بدان آرام سازند.
. . . عقربه کند و کند تر چرخید،
. . . دربهای آسمان دوباره وا شد. او را چون ابتدا به آب انداختند و غسل دادند و او دوباره معلق ماند اما اینبار، چشم به راه دوخت تا سفیری بالها و بارهایش را بدو باز سپارد تا به آسمان بازگردد بلکه دلش آرام گیرد و گریه هایش سامان . . .

تسبیح یاد خداجون
دانه های تسبیح یادت را دانه دانه با سر انگشت خیال از بند دل رد می کنم. دانه های ارغوانی یاد تو آرام آرام روی هم می غلطتند؛ کم کم به آخر چرخه می رسم؛ اما نه!
در آخرین لحظات جذبه ای شفاف مرا به اولین دانه فرا می خواند. انتها به ابتدا پیوند می خورد و من سماگونه حضورت را به طواف می نشینم. تو در وجود من می پیچی و من از تو سر شار می شوم... خوب من پس کی در من ساکن می شوی؟1
چای شیرین
دیشب خوابت را دیدم؛ دستان گرمی بندهای مرا آرام باز کرد، نفسی بر من دمید و غبارم را زدود، بعد مرا میان سر انگشتانش چرخاند و بر من نگریست. تو در فنجان بودی. او آرام از لبه فنجان من را داخل چای انداخت و من آرام آرام در تو محو می شدم بی آنکه کسی بداند چه می شوم.
شیرینی این خواب هنوز با من است...

. . . هيچ چيز اين روزگار مثل قبل نيست!
بي تو روزهاي هفته را مي شمارم: شبي بي تو، يك شب بي تو، دو- سه- چهار- پنج شب بي تو! و نیز هفتمين و جمع روزگارم بي تو، روزهاي هفته مرا رقم مي زند.
بی تو، شب و روز، ميزبان بيقراريهايم مي شوند و عقربهها، پلههاي زمان را به سختي بالا ميروند و چشمانم، راهي بي انتها را سرابوار به نظاره مي نشينند.
غمي سنگين بردلم تكيه كرده و خيال رفتن ندارد.طعم گس روزگار، لبخندهاي من را به انقباض كشانده است.از سالها پيش، لبخندهايي ناچيز در كنج دل گذاشته بودم براي روز مبادا؛ روزي كه دل نمي جوشد. تا آن روز، تقويم را بارها و بارها مرور كرده بودم اما در ميان صفحاتش روزي به نام روز مبادا نبود؛ اما اين روزها بي تو، براي من قحطي لبخند است و ذخيرهام، كفاف درازاي اين روزها را نميدهد.
نميدانم كدامين روز مرا به جشن مهماني چشمانت دعوت ميكني اما ميدانم آن روز، اگر برسد، يكباره لبخندي ميشوم بر روزگار مبهم تقويم.
نام سرزمينشان اشك است، نامي زلال! كه اين روزها ميزبان انبوهي از خاك شور است و از آن عطش، لبريز؛ كنارههاي درياچه، سرابوار گوزنهاي زرد تشنه كام را به كام تشنه مرگ ميكشاند! به تازگی كم آبي در جزاير اشك و اسپيرجان دست كم 40 گوزن را به قرباني گرفتهاست.
البته طبيعت دوستان نگران نباشند! چرا؟ چون در دنياي كنوني:
بعيد به نظر ميرسد كه با اين روال آنها تلف شوند!
بعيد به نظر ميرسد كه كريستالهاي نمك، لبهايشان را پاره و زخمي، و آنها را بيمار كند!
بعيد به نظر ميرسد كه براي هميشه به سوگ نسل منقرض شدهشان چون ساير گونهها بنشينيم!
. . . آنجا برف و باران كافي ميبارد و ساخت سدي در دهانه درههاي كم شيب، كم آبي را به حداقل ميرساند امّا
ساخت آن سد نيز بعيد به نظر ميرسد!!
(به نقل از خبر درج شده در روزنامه همشهری)
ممنون از حضور گرمتان. نمی دونم چرا وقتی خواستم برایتان پیغام بگذارم صفحه نظرات باز نمی شد. از همینجا از همه شما ممنونم. اخرین مطالبتان را خواندم و مثل همیشه دوستشان داشتم. ممنون و خدا قوت!
اين پندنامه بخشی از وصاياي افلاطون(Plato) است به شاگرد ِ خود ارسطاطاليس (Aristotle)كه در انتهاي كتاب ِاخلاق ِناصري خواجه نصيرالدين طوسي آمده است. ببينيد ما چه داشتيم و به چه بهاي سنگيني آنها را فراموش كرده ايم!
معبود ِخويش را بشناس و حق ِ او را نگه دار، و هميشه با آموزش دادن و آموزش گرفتن باش،و توجه بر طلب ِ علم را مقدم دار.
اهل ِعلم را به كثرت ِعلم امتحان مكن،بلكه اعتبار ِحال ايشان به دوري از شر و فساد كن و از خدا چيزي مخواه كه نفع آن منقطع بـُوَد، و يقين داشته باش كه همه مواهب از حضرت ِ اوست، و از او نعمت هاي باقي، و فوايدي كه از تو مفارقت نتواند كرد، التماس كن.
حكمت دوست دار و سخن ِ حكما بشنو.
در هيچ كار، پيش از وقت آن به كار مپيوند، و چون به كاري مشغول باشي، از روي فهم و بصيرت به آن مشغول باش.
به توانگري، متكبر مشو، و از مصائب، شكستگي و خواري به خود راه مده!
با دوست معامله چنان كن كه به حاكم محتاج نشوي، و با دشمن معامله چنان كن كه در حكومت ظفر تو را بود.
در آنچه خود را معذور داري، برادر ِ خود را ملامت مكن.
به بطالت شادمان مباش، و بر بخت اعتماد مكن، و از فعل ِ نيك پشيمان مشو!
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|